
آماده تبادل لینك و همكاری
با تمامی وب سایت ها و وبلاگهای مرتبط و دارای محتوا هستیم

نحوه تبادل لینك:
برای تبادل لینك ابتدا این وب را با عنوان "پایگاه تفریحی نودایکس " لینك نمایید و سپس از طریق فرم نظرات عنوان و لینك خود را ارسال كنید تا در اسرع وقت سایت یا وبلاگ شما را لینك نماییم.
اس ام اس های ارسالی شما :
دوستان در صورت تمایل می توانید اس ام اس های خود را در موضوعات مختلف به شماره 09359835560 ارسال کنید تا با نام شما در سایت قرار بگیرد .
وقتی به چیزی فکر میکنید، در واقع برایش کارت دعوت میفرستید. آیا هرگز برایتان پیش آمده که به دوستی که مدتها از او بیخبر بودهاید فکر کنید و او ناگهان پس از سالها، به شما تلفن بزند؟
شما با کلام خود میتوانید روند حوادث را تغییر دهید. آیا هیچوقت به این موضوع فکر کردهاید که ارادهٔ شما، تولید کننده افکارتان است نه اتفاقات روزمره. افکار و تصاویر ذهنی خود را کنترل کنید و اراده خود را بر آنها تحمیل کنید. هرگز اجازه ندهید فردی یا موضوعی افکار شما را دستخوش نوسان کند یا تصویر ذهنی نامطلوبی برای شما بسازد. بهجای تصاویر درهم و منفی، تصاویری زیبا از ذهنتان بسازید آنگاه خواهید دید که ذهن شما چه پیشگوی قابلی است.
آینده را تصاویر ذهنی انسان میسازد
وقتی به چیزی فکر میکنید، در واقع برایش کارت دعوت میفرستید. آیا هرگز برایتان پیش آمده که به دوستی که مدتها از او بیخبر بودهاید فکر کنید و او ناگهان پس از سالها، به شما تلفن بزند؟ آیا میدانید این اتفاق چگونه رخ میدهد؟ فکر شما امواجی تولید میکند که باعث جذب ذهن و فکر دوست شما میشود و او با شما تماس میگیرد. در مورد آینده نیز همین قانون صدق میکند. وقتی شما شرایطی را برای آینده در نظر میگیرید و به آن فکر میکنید امکان وقوع آن را به طرز چشمگیری قطعی میکنید.
تصاویر ذهنی شما، بهسوی شما باز میگردند.
زندگی مانند آینهای است که همیشه تصویر ذهن خودتان را منعکس میکند. افراد مثبت، مهربان، شاد و باگذشت، دنیا را مانند خودشان شاد و دلنشین میبینند و افراد منفی، غمگین، ناراضی و کینهجو تصاویر سخت و تاریکی در آن خواهند دید.
همیشه انتظار بهترین رویدادها را داشته باشید
امیدوار باشید ( امید، همان ایمان است ) امید یکی از زیباترین وجوه ذهن شماست و ناامیدی بدترین جنبه آن است. هنگامیکه از رویدادی ناامید میشوید در واقع درهای ارتباط خود را با خداوند میبندید، در حالیکه وقتی به آینده امیدوارید و دعا میکنید، رحمت خداوند را بهسوی خود میکشید.
اگر میخواهید در این آینه کروی، آنچه بهسویتان میآید زیبا و شادی بخش باشد، همانطور بیندیشید
اگر انتظارات منفی و بدبینانه داشته باشید به طرف بدبختی و اتفاقات نامطلوب خواهید رفت ولی اگر انتظار بهترینها را داشته باشید و ذهن خود را مملو از تصاویر و اتفاقات مثبت و زیبا از آینده نمائید برای شما همان اتفاق مثبت رخ خواهد داد.
ناامیدی دیواری است محکم، که پشت آن یک پرتگاه است
امید جادهای است روشن که به مقصود نهایی، منتهی میشود.
دربارهٔ آینده صحبت کنید. سعی کنید در استفاده از کلمات، آنهائی را انتخاب کنید که در آن علامتی از تحقق آرزوهای شما وجود داشته باشد. سعی کنید قالبهای فکری نادرست کلمات منفی را درون خود ویران کنید و هنگام سخن گفتن از قدرت نفوذ کلام خود، نهایت بهره را ببرید. با کلمات امیدوار کننده، در خود شور و شوق ایجاد کنید. شما هم حتماً در اطراف خود به افرادی برخورد کردهاید که معروف به منفیبافی هستند؟ آیا هرگز دقت کردهاید که همین افراد تا چه میزان ( نسبت به دیگران ) بیشتر دچار بد شانسی و بد بیاری میشوند؟ فکر میکنید علت چیست؟ مسلماً علت این امر، منفیبافی درونی خود آنهاست. در گذشته وقتی قصد انجام کاری را داشتند میگفتند: نفوس بد نزنید یا نفوس خوب بزنید. این اصطلاح نیر دقیقاً به همین اصل باز میگردد که شما با کلام خود میتوانید روند حوادث را تغییر دهید.
خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل میكنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این بوتها مال من نیست.
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟
بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم.... مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت: خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!



